شبیه درختی که افتاده از چشم سیب

همانند زخمی که دید از مسیحا، صلیب

چونان زاغ عاشق که در گوشه ی شرم و شور

غزل گریه سرداده از عشق یک عندلیب

نه مانند مردی که در غربتی داغدار

که مانند شهری پر از مردمانی غریب

سرابی که در جست و جوی فریبا شدن

پی تشنه ای داده هر لحظه خود را فریب

چونان قلب بشکسته از دست دلخسته ای

که دل بسته شوریده برگردد اما نجیب

شبیه همین ها شدم بی تو این روزها

دعا کن که باطل شود این طلسم عجیب

نوشته شده توسط مهدی محمدی در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ |

 

دیشب برای اولین بار رفتم دیدار خدا.

غروری سر به زیر اما سرفراز داشت.

دلتنگ بود. اما غرورش اجازه نمی داد تا از دلتنگی اش حرفی بزند. آخر، آخرین باری که با یک انسان حرف زده بود، به هزار و چهارصد سال پیش بر می گشت.

حرف های نگفته از لبانش داشت سرریز می کرد. دیشب چیزی نگفت. اما بدجور دلش دلتنگ انسان بود؛ انسانی که یکبار او را صدا بزند و با او درد دل کند... نه که درد دل کند، که از یاد بگیرد و بیاموزد. او همان خدای روز اول آفرینش و قبل از آن بود که برای روز بعد از رستاخیز و بعد از آن، حرفهای زیادی در سینه خود داشت.

نابغه ای بود که در مهجوریت افتاده بود. عجیب بود که پای هیچ انسانی به بارگاه هستی او نرسیده بود تا از او بیاموزد و علم الیقین او را که فراتر از علم همه نوابغ بود، درک کند.

نابغه ای که بالاتر از تمام بندگان نوابغش همچون ادیسون، انشتین، حضرت علی، برتاندراسل، رازی، مارکس، بوعلی سینا، بیل گیتس و دیگر بندگانش بود و آن بندگان دانسته یا ندانسته به مدد او به آن مرحله علم و کمال رسیده بودند، همین حوالی و در یک هجران بزرگ، داشت دلتنگی اش را، علمش را و مهربانی اش را با خویش زمزمه می کرد.

اشتیاق انسان را داشت تا در خانه او را که همان حوالی قلب و عقل آدمی است، بکوبد و بگوید سلام خدا. آمدم با هم گفت و گو کنیم. آمدم تا از تو یاد بگیرم و آمدم که با تو باشم.

خدا مدرن تر از مدرنیته ها بود، معنای سنت و مدرنیته و پست مدرن و بعد از آن را خوب می دانست. خدا کوله باری از حرف هایی داشت که از هزارو چهارصد سال پیش و حتی قبل از آن با کسی در میان نگذاشته بود.

حرف های جدید خدا شنیدن دارد. او همان خدایی است که در عصر مدرنیته و بعد از آخرین حرف هایی که آن را هم با یک پیامبر بیسواد از دیار حجاز در هزار و چهارصد سال پیش زده است، همچنان خدایی می کند... چه انسان بداند و چه نداند.

در خانه اش باز بود. خودش هنوز صدای در به صدا در نیامده است، در را باز می کند. اما از مهجوریت 1400 ساله، کمی دلگیر به نظر می رسید. اما من که دیشب مهمانش بودم.

 

این هم سروده من بعد از دیدار به خدا.

به بالایی نشسته در بلندایی غرور انگیز

نگاهی دوخته بر کوهساران بهاران ریز

به چشمش اشک شوق از چشمه هایی غم فزا غمبار

دلش را داده بر دلدادگی هایی خیانتکار

ولی با هر صدای تازه ای امید در جانش

به شامی مختصر لبریز از خود کرده مهمانش

چنین هر روز هر شب را در حروفی تازه می روید

سخن را روی لب آورده و حرفی نمی گوید

خودش آنجا نشسته، گرم یک هذیان بیدار است

سری سرگرم مردم دارد و دستی که در کار است

به لحن تند و طوفانی، لبش با حرف مهمان بود

خدا می گفت آن لحظه، دلش دلتنگ انسان بود

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی محمدی در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ |
به نام ان که لبت را از تبسم کرد

فدای ان که ترا در مسیر من گم کرد

به احترام همان که به طاقتی جانسوز

نشسته بود و ترا می کشید در شش روز

نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ |