در شبی دورتر از چشم خدا

چشمم افتاد به چشمان شما

چشمه ای بود پر از حسرت رود

آبشاری که پر از وسوسه بود

مثل خورشید در آفاق غرور

و عقابی که از آن کرد عبور

شب به بازار نگاهت زده بود

سرمه از چشم سیاهت زده بود

می زد از گوشه ی غم، مطرب رود

شب به تودیع خزان آمده بود

نعره می زد دی و آذر، نگران

آخرین وسوسه ی زرد خزان

برگی افتاد و غزل ریخت از آن

تنگ شد قافیه بر فصل خزان

آخرین برگ که افتاد زمین

شب غزل شد، تو غزلناک ترین

پای یک حادثه ی دورو دراز

سمت یک پنجره، صد منظره باز

دورتر از هم و نزدیک به هم

آمدم دل به هوایت بدهم؛

لب شکست از لبه ی شور دهان

خنده چرخید به دستور دهان

چشم من ریخت به چشمت هوسی

نفست رفت و برآمد نفسی

مژه در کار دلی رفت و شکست

عشق تو در دلم افتاد و نشست

پیچ و خمناک ترین بستر رود

دل به دریای نگاهت زده بود

مومنت آمدم از راه گناه

اول چشم تو شد، بسم الله

...ادامه شعر در ادامه مطلب

خبرگاه

پانزدهم، شانزدهم و هفدهم آبان ماه، بوشهر بودم. اگر حوصله ی داشتم و جای مناسبی برای درد نوشته پیدا می کردم، چند تا گزارش خوب می نوشتم. اما همین قدر بنویسم کافی است که بوشهری ها خونشان، گرم ترین است. مثل غروب خورشیدشان، زیبا هستند و دیدنی. تماشایی اند. انها که دیدمشان، چند نفری در بین شان هستند که یقین دارم، فاتحان فردا خواهند بود. وحید بحرینی و همسرش، مهراب کیانی و همسرش و دیگرانی که بوی مهربانی می دادند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی محمدی در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ |