زمین های اهدایی آقای مشایی به قطریها متعلق به پارک ملی "خبر" است.

آریُ عزیزان. این خبر صحت دارد و بدجوری هم صحت دارد. زمین های اهدایی جناب آقای مشایی به ولی عهد محترم قطر در پارک ملی "خبر" در شهرستان بافت کرمان قرار دارد.

امروز خبرگزاریها و سایت های متعدد خبری را در خصوص واگذاری زمین های کشور به قطریها، توسط اسفندیار دولت منتشر کردند. این زمین ها در واقع در منطقه "خبر" (خ به کسره و ب به سکون) شهرستان بافت قرار دارد. بافت هم یکی از شهرستانهای استان کرمان است. البته آقای محمد زاده، دیگر معاون آقای احمدی نژاد و رییس سازمام حفاظت از محیط زیست هم به خوبی در جریان این ماجرا قرار دارند.

اسناد و مدارک بسیاری در این باره وجود دارد. ظاهرا در این منطقه، چیزی شبیه یک پادگان بنا شده و حتی نگهبانان آن را نیز عرب های قطری تشکیل می دهند و همچنان در منطقه حضور دارند.

در یک دوره حضور جناب ولی ععد در این منطقه، تعداد کثیری نیز از از نوع و جنسی دیگر وارد کشور شده اند تا حرمسرای وی نیز کامل باشد!!!

امان از این هیاهو....

نوشته شده توسط مهدی محمدی در یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ |

 

راز راز در و دیوار با تو سخن می گوید از روزگار. راز راز با تو نیایش می کند، در دیوار... شیراز همین است دیگر.

 آنجا که سفر اولت باشد و بخواهی شیراز را بگردی؛ نه...اشتباهت همین جاست. این شیراز است که در تو می گردد و در تمام وجودت جاری می شود...شیراز تحول می آفریند.

در بازار مکاره سیاست که گرم گرم است، سری به شیراز زدن، دقیقا مثل این است که از آسما ریزگرد گرفته به سوی کوهستانی یا دریایی سفر کنی، دل دهی به حرفی نو. دل سپاری به شعری نو.

اولین شعر  را خدا انگار در شیراز سروده است. شعری با ردیف و قافیه ایی نو. نوتر از تمام روزگاران کهن.

اصفهان هم زیباست. اما شیراز اتفاق دیگری است.

اصفهان را باید بروی ببینی. اما شیراز تو را به خود می کشد. خود را تحمیل می کند. شیراز، اگر "سیاستمدار" بروی، " شاعر" بر می گردی. شیراز اگر "زخمی" بروی، "رویین تن" بر می گردی. شیراز اگر دلگیر بروی، دلگشا باز می گردی. شیراز اگر بروی، تازه اصالت خود را می یابی.

من تازه یادم می آید، که اصالتا شیرازی ام. بگذار هر چه می خواهند بگویند. وطن آنجاست که، موطن بودنش را احساس کنی. من تازه یادم افتاده است که نه در شهر خود، که انگار در شیراز به دنیا آمده ام و شیراز خیلی خوب، این را می پذیرد؛ به تو اقامت می دهد، بدون ویزا.

برای شیراز نمی توان گفت، خوش گذشت. در شیراز زود می گذرد... شیراز تمام نمی شود. از حافظیه که نباید حرفی زد... باید رفت و چشید. باید لمس کرد. باید دل داد. در حافظیه انگار چیزی در وجودت اتفاق میفتد. نمیدانی چیست، اما یک اتفاق است. چیزی در درونت فوران می کند. آیا بر سر قبر حافظ باید گریست؟ باید خندید؟ نمیدانم، اما غوطه ور که می شوی... غرق که می شوی و همین یک اتفاق می سازد.

سعدیه شیراز هم سهل و ممتنع است. سخت است اما آسان است.درست مثل شعرهای خود سعدی...  اینجا اصلا شعر می بارد و درست کمی آن طرف تر در حوالی مرودشت، سخت، سنگین تر و وزین تر می شود و پای تخت جمشید به میان می آید. استوار و محکم می شود. بزرگ می شوی. راهی نو گشوده می شود و حرفی نو بر زبان این دیار جاری می شود.

نمی خواهم شیراز شناسی راه بیندازم. اما نباید یک حادثه بزرگ را فراموش کنم. حادثه مردم شیراز. مردم شیراز، یک حادثه اند. حادثه از جنس مهر. از جنس ماه و مهر. شیراز گم شدنی است. باید در دل مردم این شهر، در دل خود شهر، در دل یادگاران شهر، گم شد. من دوباره و هزار باره به شیراز خواهم رفت. تازم یادم می آید اصالتا شیرازی ام.

 

خبرگاه: سفری به شیراز داشتم. نمیدانم باید از سجاد توکل، هادی ساجدی و خانم بسیار با سلیقه و مهربانش باید تشکر کنم یا نه. بعید می دان قدردانی من به پای مهربانی شان برسد. اما واقعا ممنون. هم از این دوستان، هم از همه بچه های استان فارس که دیدمشان و ندیدمشان.

تذکر: هنوز هم که هنوز است، کسی مثل وحید بحرینی کنگانی- خارگی، نتوانسته مطلب دندانپزشک را بنویسید. مرحبا وحید

نوشته شده توسط مهدی محمدی در چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ |

 

ا

اهالی کرمان هر چند سخت سخت کوشند و صبح هنوز خورشید سر بر نیاورده از خوب گران بیدار می شوند و می روند بر سر کارهایشان، اما  عجیب است که سخت هم خمود به نظر می رسند. و این از پارادکس های جالب این مردمان است.

نمیدانم، شاید ذات کویر این باشد که چیزی درونش می جوشد و بیرونش چیزی نمی نمایاند. اهالی کرمان مثل کویرند. زیبایی درونشان، در درونشان نهفته و بیرون نمی زند. تلنگر می خواهند، تلنگری که بزند و بیرون بریزد آن چه را که در دل این مردمان سخت کوش ایران زمین نهفته است.

کافی است لبخندی ببینند تا شوری برپا کنند؛ اما ظاهرا اهالی این سرزمین هیچ گاه لبخند نخستین را بر روی لب ننشانده اند. بیش از آن که بخواهند خودی نشان دهند، کار کرده اند و ساخته اند.  این گونه است که تا نروی و کرمانی ها را نبینی، خودشان هیچ گاه جلوه گری نخواهند کرد.

در نگاه اول چیزی کم است انگار.

ناگهان اتفاق میفتد در کرمان که، حادثه دوست داشتن را تماشا بنشینی و ببنی که مردمانش چه زیبا و دلنشین می توانند درونشان را چشمه ای کنند و بجوشانند. دوست داشته باشند. آن وقت است که بر دل می نشینند و دلنشین تر از همه می شوند و تازه می فهمی در میان سکوت این شهر، چه فریادهای رسای دوست داشتنی نهفته است.

سفر سه روزه به کرمان، سفر به اعماق تاریخ و لایه های درونی ایران زمین است. آن جا که در می یابی این مردم انگار لبخند فراموششان شده در حالی که ذات این مردمان با لبخند و شکفتن آمیخته است.

مردمی مهربان و صمیمی که باید بیشتر بخندند. حتی بیشتر از کوشا و کاری بودنشان، باید به لبخند و شکفته شدن بیندیشند. این گونه است که آنها را، تازه در می یابی و مهربانی شان را خوب حس می کنی. مهربانی که تا عمق وجودت نفوذ می کند و سرریز می شود و می ریزد این سو و آن سو.

اهالی کرمان لبخند و نشاط را باید مشق کنند تا ذات مهربانشان در همان آغاز کار جلوه گری کنند. نه این که در آغاز تردید کنی که نزدیکشان بشوی یا نه. نگاه سرشار از مهربانی آخر، چه می شود که همان لحظه آغاز ، خورشیدی باشد بر چهرهای صمیمی.

 

خبرگاه: با تشکر از همه بچه های صمیمی و مهربان کرمانی و میهمان نوازی مرتضی کارآموزیان و همسر مهربانش و با آروزی سلامتی برای امیر مهدی کوچک و پسرخاله اش.

نوشته شده توسط مهدی محمدی در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ |

 

دجله آراسته در چشم فرات آگینش

راه ابریمشی انداخته از هر چینش

دست ابلیس ترین قصه به طرحی مغموم

سعی بی جا زده در قبله فروردینش

طرحی از قصه ی عید است که در فصلی نو

هفت سین آمده در مائده ی هر سینش

مات در قلعه پندار بزرگی در گیر

شط عشقی زده  در بارگه فرزینش

گندمی هست اگر دل یک تابستان

آتش آویخته اما به سر پرچینش

 

خبرگاه: تا می توانید دعا کنید. خدا عاشق دعای بنده هایش است.

 

نوشته شده توسط مهدی محمدی در پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ |

 

آه، ای اسفندیار مغموم، ترا آن به که چشم فرو پوشیده باشی...

مشایی، قطعا موجود درخور مطالعه ای است...

کسی که یک تنه، جریانی ایجاد می کند، که همه، هجوم آورده و جریان انحرافی اش می نامند،

 کسی که فلاحیان درباره اش می گوید، وقتی نگاهش می کنی، مات حرف هایش می شوی،

کسی که وقتی لحظه ای چشم روی چشم می گذارد، سوژه عکاسان می شود،

کسی که ارادت جمعی از دولتمردان و رییس جمهور را پشت سر خود دارد،

و در نهایت کسی که همه، از چپ و راست، هر حرفی را که می توانند در موردش می زنند،

چنین کسی حداقل از یک چیز مهم برخوردار است؛ و قطعا برخوردار است.

کسی که همه در موردش حرف بزنند، پس حتما یک چیز مهم را دارد. باید گشت و او را یافت. در هر حال، او موجود قابل مطالعه ای است.

 

نوشته شده توسط مهدی محمدی در دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ |