هر چقدر هم بزرگ شده باشی و بزنی در و دیوار و سرت را بکوبی اینور و آنور که بگویی من استادم و مدرس زبانم و برای خودم کسی شده ام، برای من همان برادر کوچک دوست داشتنی ام هستی که اتفاقا اصلا هم بزرگ نشده ای... یعنی نباید هم بزرگ شوی. من با تو زیسته ام ، سالهاست که همین اندازه دوستت دارم، آن وقت نمی توانی با بزرگ شدنت ذره ای از این عشق بکاهی آقای کوچک من.

یادت هست کلاس اول ابتدایی که رفتیم مدرسه و همان روز اول کنار دیوار سری تکان می دادی و افسوس می خوردی، یادت هست پرسیدم در چه فکری؟ و یادت هست چه گفتی؟ هنوز روز اول مدرسه ات بود که می گفتی کاش  این روزها زودتر تمام شود  تا وارد دانشگاه بشوی. آن روز چقدر خندیدمت و امروز دقیقا در آستانه همان آرزو قرار گرفته ای.

مرد بزرگ روزهای دیروز و امروز من، فکر کنم عاشق شدن را بلد شده ای، خیالم پس راحت است... خوب خواهی درخشید... خیالم راحت باشد که عاشق شدن را آموخته ای... دست برندار از این که هستی و تکیه نکن به هر آنچه غیر از تو باشد...عزیزم.

برادر مغرور من، محمد باقر محمدی، می دانی که چقدر دوستت دارم و می دانم که چه بی شمار دوستم داری.

 

نوشته شده توسط مهدی محمدی در دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ |

تلاقی روز پدر و روز معلم، قطعا برای خاطر من بوده که بیش از همه بچه های دنیا، دست بوس پدر و معلم مهربانم باشم. ایشان، معلم من تا سوم ابتدایی بوده اند و البته هنوز هم هستند... اینکه پدر آدم، معلمش هم باشد،بسیار زیبا و خوشایند است. این روز را به ایشان تبریک می گویم.

پدر دیگر خانواده ما، عموی مهربانم هست. این روز را به عموی گرانقدر و پدر خانم عزیزم هم هزار بار تبریک می گویم.

این روز البته یادآور پدر بزرگ نازنینم نیز هست. ایشان در چنین روزی از این دنیا گذر کردند. یادش همیشه در خاطرم هست و در خاطر من زندگانی می کند. سلام پدر بزرگ عزیز.

 و این روز در نهایت یک نام بزرگ را در خویش نهادن دارد. یک ابرمرد که تاریخ از شنیدن نامش به خود می لرزد....

برای همه پدرها، این روز مبارک باشد.

این هم شعری که در زمان بازنشستگی پدر جان سرودم.

ای به قربان ترک های نگاهت/ آسمانم شده دلداده ماهت

تو به پایان نرسیدی که هماره/ آب و نان می چکد از تخته سیاهت

 

نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ |

خوب که نگاه کنی، یاسوج درست توی دستان دنا قرار گرفته است، هنگامی که به قنوت برخاسته اند. شهری خفته در رکعت دوم قله  دنا و درست در لحظه قنوت. برای همین است که پایتخت طبیعت ایران می نامندش.

سفر به استانی همچون کهگیلویه و بویر احمد، نهایت قدرت خدا را در آفریدن نشان می دهد و نهایت قدرت انسان را در خراب کردن.

شهر، درست در دامن زاگرس افتاده است و همه زیبایی هایش، مرهون دستان آفرینش است. یاسوج به هیچ انسانی مدیون نیست.

دل دل می کند خورشید که از لابلای این ابرها، دستی روی زمین بکشد و بنوازد زمین را. دل دل می کند کوه، که بوسه ای بر دامنه اش بزند و رستگار سپس، برخیزد. دل دل می کند جنگل بلوط تا ریشه هایش دوباره برگردد و دل دل می کند دل، در این هوای دل انگیز.

 

خبرگاه: سفر سه روزه به یاسوج داشتم و این اولین سفر من به استان کهگلویه و بویراحمد است. حالا سه استان کرمانشاه، یزد و ایلام مانده اند که باید در اسرع وقت سری به آنها بزنیم.

نوشته شده توسط مهدی محمدی در یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ |
استاد خبر،  خبرساز شد؛  حسین قندی تیتر یک روزگار، در شب آرزوها

 

خبرگاه:

همین الان در یاسوج خبر درگذشت استاد مسلم تیتر و خبر را شنیدم. خدا حافظ استاد. امشب شب آرزوها بود، اما بی تو، ما هیچ آرزویی نداریم.

نوشته شده توسط مهدی محمدی در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ |

تصویری که می بینید متعلق است به جدیدترین بازیگر تلوزیون ایران؛ جناب مسیحا محمدی. روز گذشته از ایشون تست گرفته اند و قراره به عنوان بازیگر یک برنامه تلوزیونی در شبکه سلامت ایفای نقش کنه.دیشب دیالوگ هایش را آورده بود باهم تمرین کنیم. امیدوارم موفق باشه... اینها بهانه های شاد بودن یک خانواده است.

خبرگاه: یکی از استانهایی که تاکنون به آنجا سفر نکرده ام، کهکیلویه و بویراحمد است. فردا عازم این استان هستم. البته باید با پرواز به شیراز بروم و بعد، زمینی عازم یاسوج شوم. این هم از سختی های کار ما.

نوشته شده توسط مهدی محمدی در سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ |