هر چقدر هم بزرگ شده باشی و بزنی در و دیوار و سرت را بکوبی اینور و آنور که بگویی من استادم و مدرس زبانم و برای خودم کسی شده ام، برای من همان برادر کوچک دوست داشتنی ام هستی که اتفاقا اصلا هم بزرگ نشده ای... یعنی نباید هم بزرگ شوی. من با تو زیسته ام ، سالهاست که همین اندازه دوستت دارم، آن وقت نمی توانی با بزرگ شدنت ذره ای از این عشق بکاهی آقای کوچک من.

یادت هست کلاس اول ابتدایی که رفتیم مدرسه و همان روز اول کنار دیوار سری تکان می دادی و افسوس می خوردی، یادت هست پرسیدم در چه فکری؟ و یادت هست چه گفتی؟ هنوز روز اول مدرسه ات بود که می گفتی کاش  این روزها زودتر تمام شود  تا وارد دانشگاه بشوی. آن روز چقدر خندیدمت و امروز دقیقا در آستانه همان آرزو قرار گرفته ای.

مرد بزرگ روزهای دیروز و امروز من، فکر کنم عاشق شدن را بلد شده ای، خیالم پس راحت است... خوب خواهی درخشید... خیالم راحت باشد که عاشق شدن را آموخته ای... دست برندار از این که هستی و تکیه نکن به هر آنچه غیر از تو باشد...عزیزم.

برادر مغرور من، محمد باقر محمدی، می دانی که چقدر دوستت دارم و می دانم که چه بی شمار دوستم داری.

 

نوشته شده توسط مهدی محمدی در دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ |